تسنیمتسنیم، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

امید دل مامان و بابا

مشکلات ما مادران شاغل

1- یکی دوروز بعد از رفتن به کار خودش را نشون داد: کم شیری!!! خیلی سخت بود. نه تنها برای صبح تا ظهر تسنیم نمیتونستم شیر بدوشم بذارم بلکه عصر به بعد هم به یکباره شیرم کم شده بود که برای دخترکم و البته خودم خیلی سخت بود... دلایل زیادی داشت: کم خوابی(آخه من باید حدود7 صبح بیمارستان باشم) و کم مکیدن تسنیم مهمترین هاش بود. با خوردن قطره شیر افزا و شیر و مایعات بیشتر و اینکه از عصر فقط به تسنیم شیر خودم را بدم تا حدودی رفع شد. 2- کم خوابی یا بهتر بگم بی خوابی وقتی یه دختر پر انرژی داری که دو سه ساعتی در طول روز میخوابه نباید انتظار داشته باشی خانم ساعت 10 خوابش ببره من و بابای خسته اش همینجور با چشمای نیمه باز رو تخت مینشینیم تا خانوم از سروکو...
7 آبان 1391

کارمند کوچولو

این روزهای ما روزهای جالبی شده است: نگهداری تسنیم نوبتی است.3 روز مامان بزرگ و 3 روز مامانی سه روز مامانی به خاطر دوری راه به خانه دوشب اونجا میخوابیم و دیگه بمجبور نیستیم جابه جاش کنیم. ولی سه روز مامان بزرگ چون یه کوچه فاصله داریم شبها میریم خونه خودمون و ساعت 6:30 صبح دخترکم را تحویل مامان بزرگش میدیم و بابا من را مترو میذاره و خودش میره کارگاهشون نزدیک کرج. دیروز که دم در تو کوچه منتظر بودم بابا ماشین را بیاره، یکی از خانم های همسایه  کارمند از دور که دیدش کلی ذوق کرد براش. بوسش کرد و گفت سلام کارمند کوچولو ! الهی قربونت برم امروز اولین بار بود که کارمند کوچولوی ما موقع تحویل به مامان بزرگش بیدار نشد و خواب بود. خیلی خوشحال...
1 آبان 1391

پایان مرخصی زایمان

امروز بعد از شش ماه خوش و پر خاطره باید میرفتم سرکار. از شب قبل رفته بودیم خونه مامانی اینا خوابیدیم که تسنیم اذیت نشه. حدود ساعت 6.5 باید از خونه میرفتم که  تا 7:15 برسم. همه یه استرس درونی داشتن... مامانی سوره یس نذر کرده بود و داشت میخوند. بابا صدرا تسبیح دستش بود و ذکر میگفت. ولی من ته قلبم یه آرامش خاصی داشتم... میدونم از دعای همه عزیزانم بود. به خصوص صدرا و مادربزرگها... قبل از رفتن گلم خواب بود که بهش شیر دادم و بوسیدمش و رفتیم... زنگ که زدم به مامانی گفت که تا ساعت 9.5 خواب بوده و بعد بازی کرده و حریره بادام وبسکویت مادرش را خورده...بعد هم که خوابش میومده رو تخت کنار مامانی خوابش برده... دخملی از تنهایی خیلی بدش میاد و یه ...
23 مهر 1391

بازیگوشی های تسنیم تا پایان شش ماهگی

اولین روزهایی که یاد گرفته بودی خودت را بکشونی رو زمین ولی عقبی میرفتی. رفته بودی پشت تختت و خیلی خوشت اومده بود.   علاقه زیادت به زیر مبل و صندلی یه جای خوب پیدا کردی که دستت را بگیری و تلاش کنی بایستی: میز تلویزیون دیدی رفتم تو اتاق از زیر میزها اومده بودی دنبالم. مسیر به این سختی را چرا انتخاب کردی؟؟؟ چهاردست و پا میای دنبالم تو آشپزخونه... ...
20 مهر 1391

خانوم کوچولوی شش ماهه خانه ما

  نیم سالگی ات مبارک دختر گل مامان و بابا چقدر زود این شش ماه گذشت. خدا را بسیار شاکریم برای رحمتی که به ما ارزانی داشت و برای تک تک لحظاتی که با تو در این شش ماه داشتیم... پ.ن: دیشب اولین عروسی زندگی ات را رفتی. دو تا از همکارای بابا باهم ازدواج کردن. خوشبخت بشن و خدا یه نی نی گل مثل شما بهشون بده(البته مثل گل دخترم پیدا نمیشه)  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بابا صدرا بعد از چند وقت اینو تو comment های وبلاگت نوشته. دلم نیومد نذارمش تو پست شش ماهگی ات میدونی بابایی چقدر منتظر بودم این روزا رو ببینم!!! داغونم ب...
18 مهر 1391

یادگیری ات را عاشقم...

وقتی می بینم کارهای جدیدی یاد میگیری کلی کیف میکنم میپرم بغلت میکنم و محکم میبوسمت چهارشنبه شب اولین باری بود که تونستی چهار دست و پا بروی. خاله هدی کشف کرد و من هم کلی ذوق کردم. قبلا خودت را می کشوندی رو زمین و  همش میترسیدم قفسه سینه ات درد بگیره. خدارا شکر که تونستی این حرکت جدید را یاد بگیری. البته اگه جوراب پات باشه خوب نمیتونی بروی و لیز میخورن پاهای کوچولوت از دیروز  هم خودت از حالت خوابیده می نشینی. کامل و بدون ایراد هر حرکت جدیدی که یاد میگری موقع بیدار شدن انجام میدی. یادم میاد اولین باری که یاد گرفته بودی غلت بزنی تا از خواب بیدار شدی یه غلت خوشگل زدی بعدش هم تا الان همش تو خواب غلت میزنی امروز هم به محض این...
17 مهر 1391