تسنیم در همایش شیرخوارگان حسینی
هشتم محرم الحرام مصادف با سوم آذر سال 1391 مصلی تهران ...
صحبت کردن تسنیم
خدایا ازت خیلی ممنونم بابت گل دخترم که بهم دادی! گل دختری که شده همه زندگی من و باباش عاااااااااااشقشم، روزها سرکار لحظه شماری میکنم برای دیدنش و تا وقتی پیدا میکنم عکسا و فیلم هاش را تو گوشی ام میبینم: هرعکس را شاید بیشتر از 10 بار یه اتفاق خیلی خوب هم از اول محرم افتاده: دخترکم شروع کرده به ادای کلمات: اوایل امه(ooma) را خطاب به من و وقتی شیر میخواست میگفت. ولی دیگه یادش رفته و فقط از صبح تا شب تمرین آبه و بابا و اب اب(aba aba) میکنه. خیلی خوب هم بیشتر اوقات معنی اونها را میدونه آب که میبینه یا تشنه است میگه آبه باباش را که میبینه میگه بابا یا اب اب. دلش هم که برای باباش تنگ میشه میره پشت در می ایسته و میزنه به در میگه بابا یا اَب...
شیرخواره ام در عزای شیرخواره رباب(ع)
شب هفتم محرم حسینیه امامزاده علی اکبر(ع) چیذر ...
مشکی پوش یار...
بدون عنوان
اضطرابی تمام وجودم را گرفته است...لحظه لحظه که به شب هفتم محرم نزدیک میشوم...طاقتش را ندارم...روضه رباب و علی کوچک شش ماهه اش...تصورش هم برایم سخت است...شیرینی بسیار یک کودک شش ماهه را دیده ام...خنده هایش برای همه به خصوص پدر و مادرش...تلاش هایش برای نشستن و چهاردست و پا رفتن که دل همه نزدیکانش را با خود میبرد...عمو عباس و عمه زینب و خواهر کوچولوی سه ساله اش و همه و همه و پدر و مادرش... شیر و آب که میخورد و صدای قورت دادنش را که میشنوم دلم میگیرد...تحملش را ندارم...روضه رباب و علی کوچک شش ماهه اش... کوچولوی هفت ماهه ام دیشب موقع خواب گریه میکرد و حتی با شیر هم آرام نمیشد. بابا برایش آب آورد. خورد و خوابید. شیشه آبش را نگاه کردم. تنها چند...
بوی محرم میاد...
خیلی وقته که تو خونه ما بوی محرم میاد. البته دل بابا همیشه محرمی است و دایم هر جا که باشه فرقی نداره ماشین، سرکار یا خونه باید نوحه و سینه زنی حاج محمود گوش کنه. دخملی هم با همین نوحه ها و ذکر ها داره بزرگ میشه. از وقتی تو دل مامانش بوده باباش براش ذکر حسین میذاشته. دیگه خودش هم که اومد باباش بغلش میکنه و راهش میبره و براش نوحه میذاره و سینه میزنن. بعد هم میرن زیارت: کنار کاشی حرم حضرت عباس(ع) که اربعین89 از کربلا آوردیم خونمون... دیشب تو بغل بابا بود که دیدیم دخترم همزمان که باباش دستاش را میبره بالا سینه بزنه دستش را میاره بالا... گریه ام گرفته بود... دستای کوچیکت فدای شش ماهه حسین(ع)... ...
نویسنده :
مامان و بابا
12:24







