تسنیمتسنیم، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

امید دل مامان و بابا

دور اول سفر های استانی(استان گیلان)

سری اول عکس های دخترکم در سفر شمال   طبیعت بی نظر ییلاقات ماسال در یک هوای نیمه بارونی روستای زیبای ماسوله روی شونه بابا صدرا که هر وقت میره اونجا خندون میشه ماسوله با کفشهایی که اونجا براش خریدیم. ماشاالله ایقدر تکون میخوره کلی سختی کشیدیم تا این عکس را گرفتیم کلبه ای در روستای طاهرگوراب. از اون کلبه ها که تو فیلم ها پیدا میشن.یه کلبه تنهای تنها وسط یه دشت بزرگ. اونجا کلی دخترم را بردیم زیر بارون و اون هم که عاشق آب همون کلبه. در حال بازی با دایی و بابا. دخملی میگه فقط همتون بشینید و با من بازی کنید. من هم غش غش براتون میخندم. بعضی اقات فقط منتظر یه اشاره است تا کلی از ته دل برامون بخنده....
15 شهريور 1391

سفرنامه مشهد (قسمت سوم)

شب عید حدودای ساعت 12 بعد از اینکه تو خونه یه جشن کوچولو گرفتیم و دخترکم اولین عیدی اش را گرفت( از طرف مامانی و خاله آسیه) برای احیا رفتیم حرم. آخه اجیا شب عید قطر خیلی ثواب داره. رفتیم رواق امام خمینی که فکر میکردیم برنامه باشه ولی هیچ خبری نبود. کولر های رواق خیلی خنک میکردن و ماهم مجبور شدیم برای اینکه تسنیم سرما نخوره کلی بپیچونیم اش لای هرچی که داشتیم روز آخر هم با آسانسور تسنیم را با  کالسکه اش بردیم رواقی که زیر صحن انقلابه، فکر کنم دارالحجه بعد از نماز جماعت ظهر هم با هم رفتیم کنار سنگ هایی که بعد از لوستر سبز رنگه است. اونجا نزدیک ترین مکان به مضجع شریف آقاست... برگشت هم بلیط قطارمون را به خاطر اینکه از نوع اتوبو...
5 شهريور 1391

سفرنامه مشهد (قسمت دوم)

پنج شنبه حدود ساعت 12     از یکی از آتلیه های مشهد که خیلی تعریفش را شنیده بودم وقت داشتیم. سه ساعتی اونجا بودیم. تسنیم همه کاری اونجا کرد: بازی کرد و خندید و جیغ کشید و خسته شد و پوشکشو عوض کردیم و خوابید. 7 تا از عکساشو انتخاب کردیم: یکی سه تایی و یکی خواب و بقیه هم تکی و بیدار و خندان عصر هم اولین غذاشو  مامانی اش بهش داد(البته به جز شیر من ) خیلی خوشحالم که شروع غذاش در حریم رضوی بود. اذیت نکرد و ماشاالله خیلی راحت خورد: آرد برنج با یه کوچولو نبات و آب را پذاشتیم بجوشه تا قوام بیاد بعد هم یه کم شیرم را ریختم توش بعد از نماز مغرب هم رفتیم حرم. آخه تسنیم خواب بود و آب هم قطع. من هم میخواستم دخملی را تمیز و غسل کرد...
5 شهريور 1391

روز پزشک

امروز با دو روزی تاخیر رفتم بیمارستانمون هم برم این دستم که دو ماهی است درد داره را نشون یکی از دکتر های ارتوپدمون بدم و هم روز پزشک را به دکتر گلم تبریک بگم. چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب و یکی از این مجسمه های مادر که کار دسته را با یه کارت پستال برای دکترم خریدم. امروز قبل از رفتن هم یکی از عکساش که تو یکی از آتلیه های خوب مشهد گرفته بودیم گذاشتم توی کارت. وقتی بهش دادم کلی خوشحال شد و چند بار ازم به خاطر عکس تشکر کرد . کلی هم دعوام کرد که چرا دختر گلت را نیاوردی ببینم خودم که خیلی راضی بودم از انتخابم هم مجسمه مادر و هم گذاشتن عکس توی کارت پستال. احساس میکنم کسی که اینقدر عاشقانه کارش را انجام میده خیلی خوشحال میشه از نی نی هایی که ب...
5 شهريور 1391

سفرنامه مشهد (قسمت اول)

قرار بود چهارشنبه 25 مرداد دخترکم یکی از بهترین سفرهای زندگی اش را داشته باشه: اولین سفر به مشهد و به پابوس امام رضا(ع) مهربان و بسیار عزیزمون. حدود ساعت 4 عصر قطارمون از تهران به سمت مشهد حرکت کرد: یه کوپه چهار نفره البته ما پنج نفر بودیم: مامانی و خاله آسیه و بابا صدرا و من و تسنیم خانوم سه نفرمون روزه بودن ولی من و دختری از همون اول سفر شروع کردیم به خوردن خلاصه بعد از کلی بازی با تسنیم تو قطار اذان را گفتن و روزه دارها افطارشون را کردن ما دوتا هم تنهاشون نذاشتیم شاهرود قطار برای نماز نگه داشت بابا صدرا پیاده شد ولی ما سه تا همونجا تو قطار نماز خوندیم، آخه نماز خونه شاهرود واقعا دووووووره از ایستگاه. کولر قطار از همون اول که سوار ...
2 شهريور 1391

پابوس امام رضا(ع)

سلام ما ان شاالله امروز میریم مشهد. این اولین زیارت مشهد تسنیم خانومی است. دعا گوی همه دوستای نی نی وبلاگیمون هستیم.شما هم مارا دعا کنید. ان شاالله بعد از عید فطر برمیگردیم. عید همتون هم پیشاپیش مبارک ...
25 مرداد 1391

خواب فرشته ها

مامان بتول(مامان بزرگ بابا) میگه وقتی نی نی ها تو خواب میخندن، فرشته ها بهشون میگن مامانت دیگه نیست و مرده. نی نی ها هم جوابشون را میدن که من الان از مامانم شیر خوردم و مامانم پیش خودمه ولی وقتی گریه میکنن بهشون میگن بابات پیشت نیست و مرده. اونوقته که نی نی ها هیچ جوابی ندارن و باورشون میشه و اخم میکنن و گریه... نمیدونم چرا هروقت این قصه را برای کسی تعریف میکنم خودم هم گریه ام میگیره... ...
23 مرداد 1391

صلوات

مدتی پیش از اتوبان همت(شهید همت عزیز) رد میشدم که یه بنر بزرگ توجهم را جلب کرد: عکسی از مرحوم آیت الله بهجت بود کنارش هم یکی از سخنانش را بزرگ نوشته بودن گشتم و گشتم و ذکری بالاتر از صلوات نیافتم بعد از تولد تسنیم من هم دارم به این حرف میرسم. یه موقع هایی که دخترم بی قراری میکنه و هیچ جوره آروم نمیشه، فقط و فقط با صلوات فرستادن به آرامش میرسه. میگیرمش تو بغلم و بلند بلند براش صلوات میفرستم...کم کم گریه هاش تموم میشه و میخوابه...واقعا معجزه میکنه این صلوات ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- شادی روح همه شهدا بخصوص شهید همت بزرگوار صلواتی...
20 مرداد 1391