بدون عنوان
دیشب افطاری دعوت بودیم از طرف شرکتی که بابا صدرا توش کار میکنه یه رستوان توی خیابون پاسداران. از صبحش حالم خوب نبود و میخواستم نرم ولی هرچی فکر کردم دیدم نمیشه. جماعتی منتظر بودن تا دختر کوچولوی ما را ببینن.آخه تو همکارای صدرا این دومین بچه است و اولین دختر، خلاصه خیلی اونجا همه دوسش دارن. وقتی رسیدیم یه جمعیت حدود 70 نفری ما را که دیدن گل از گلشون شکفت و بععععععععله بغل کردن دخترکم شروع شد. اول خودم دادمش بغل یکی از دوستای دانشگاهم که الان همکار صدراست که کاش نداده بودم...بقیه خواهش میکردن میشه بغلش کنیم؟؟؟؟من چی میگفتم؟؟؟ خلاصه به یکی که میدادم میدیدم دخترم بغل یکی چند تا میز اونطرف تره اونایی هم که بهشون نرسیده بود sms میدادن که ما...










