بدون عنوان
اضطرابی تمام وجودم را گرفته است...لحظه لحظه که به شب هفتم محرم نزدیک میشوم...طاقتش را ندارم...روضه رباب و علی کوچک شش ماهه اش...تصورش هم برایم سخت است...شیرینی بسیار یک کودک شش ماهه را دیده ام...خنده هایش برای همه به خصوص پدر و مادرش...تلاش هایش برای نشستن و چهاردست و پا رفتن که دل همه نزدیکانش را با خود میبرد...عمو عباس و عمه زینب و خواهر کوچولوی سه ساله اش و همه و همه و پدر و مادرش... شیر و آب که میخورد و صدای قورت دادنش را که میشنوم دلم میگیرد...تحملش را ندارم...روضه رباب و علی کوچک شش ماهه اش... کوچولوی هفت ماهه ام دیشب موقع خواب گریه میکرد و حتی با شیر هم آرام نمیشد. بابا برایش آب آورد. خورد و خوابید. شیشه آبش را نگاه کردم. تنها چند...





